آسمان عشق

خوش اومدین

سلام   خیلی خیلی ممنون ازاینکه به وب ماسرزدین امیدواریم دوست داشته باشین 

مرسی     مرسی      مرسی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 20:49  توسط دوتاخواهر  | 

آسمان بی تو

عاشقانه هایم را سرودم

و تو هرگز نخواندی و نخواهی خواند...

اینجا شب من طولانی است...

باور کرده ام دیگر بی تو حتی آسمان هم آبی نیست...



مینویسم بدون تو


مینویسم بدون تو
بدون حضور تو
با دلی تنها
با هزار آه
با نگاهی بغض آلود به این فاصله
به این شب ها به این کاغذ های باطله
کاغذ هایی برای کشیدن لطافت نگات
برای بیان مخمل رنگ چشمات
بدون تو
این واژه دلتنگی چه معنای دلگیری دارد
چه وسعتی...چه رنگ شبگیری دارد
بدون تو
سوگی دارد فضای اتاقم
و از با تو بودن خیال میبافم
اشک تمدید می شود در نگاهم
بدون تو آه بدون تو...
حسرت چه جولانی میدهد برای لحظه دیدار
جسمم چگونه میجوشد  در این سوی دیوار
مثل یک بیمار
گذر کند این زمان طعنه تلخی است انگار
بدون تو  قصه نیست
حال امشب و هر شب من است
بدون تو
لحظه های با تو بدون مثل نام قشنگ تو
پرستو وار از خاطره آرامشم کوچ میکند
بدون تو آه که زمان با من انگار گل یا پوچ میکند
بدون تو حال من اما...
پشت یک واژه آه
من تا همیشه تنها
ساده و کودکانه گریه میکنم





+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 1:10  توسط مطهره  | 

وجود تو

زندگی یعنی همین امروز همین حالا

یعنی در آغوشت تا همیشه تا فردا

زندگی یعنی نگاه تو

کوک کردن قلبم با صدای تو

دل دادن به آهنگ دل پاکت

سرور و عشق در فضایی ساکت

زندگی یعنی همین دم

که از دلتنگم

می دانی

از این حسم عشق را می خوانی

زندگی یعنی داشتن قلب پرستو

در این وادی پست و ناهنجار تو در تو




میترسم


من از این تنهایی

از این که دیر می آیی

از این که روزی به من بگویی

تو به من نمی آیی

می ترسم....

چرا نمی دانی تو

چگونه بی تو زمان میگذرد

بارها این را از خودم می پرسم

من می ترسم...می ترسم...




درکجا نشسته ای


نمیدانم کجایی

در وجودم نهفته شدی...

در بین دستانم...

در قلبم...

در گوشه چشمانم...

در آسمان ایمانم...

 

در کجا نشسته ایی

کنار ساحل آرامش من

آنجا که تپش قلبم به شماره میفتد

شاید آنجا که شاپرکی بر گل آرام مینیشیند

 

کجا تو هستی که اینگونه به وجودم ملحق میشوی

در بی خوابی هایم

در شبهایه بی قراریم...

در متن تمام تنهاییم

چگونه تو آرام گرفتی در این آشوب

 

تو کجا آشکار اینگونه پنهان شده ایی

در زیر پوست من

چه لطیف میجهی...

تو در فراسوی هر زمان

در هر جای این مکان

با منی...

طوری روحم با عشق تو آمیخته شد که انگار

تو خود منی...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 1:8  توسط مطهره  | 

متن کوتاه

یه نفر یه جایی تنها روز و شب از تو میگه از تو میخونه
واسه تو می نویسه اما تو نیستی تو نمیشنوی
و نمیدونه چی میشه و همش ای کاش و ای کاش …خسته شده خدایا ….
فقط تو میتونی به دادش برسی
بیا و بمون کنارم واسه همیشه… نگو  نمیشه …




فقط گوشه چشمی از نگاه خدا برای خوشبختی همه انسانها کافیست
این نگاه را برایت آرزو میکنم …



می نویسم: ” د ی د ا ر”
تو اگر بی من و دلتنگ منی یک به یک فاصله ها را بردار



زیباترین ستایش ها نثار کسی که کاستی ها و لغزش هایم را میداند
و باز هم دوستم دارد….



سنگ هایی که به دیوار فراق تو زدم
کعبه میشد من اگر خانه بنا می کردم …




اگر سرت رو روی سینه ام بگذاری
هیچ صدایی نخواهی شنید …
قلبِ من طاقت این همه خوشبختی رو نداره !



به تو که فکر می کنم
بی اختیار
به حماقت خود لبخند می زنم
سیاه لشکری بودم
در عشق تو
و فکر می کردم بازیگر نقش اولم …
افسوس…



+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 17:10  توسط دوتاخواهر  | 

غربت

غربت

می دانی،بالاتر از رنجیدن هم جایی هست،من آن را می

شناسم،من

تسلیم شدن به سرنوشت را می شناسم،آشنای پلیدی است...


من با گم شدن مانوسم...جایی که در خلوت خود می گریی و در



سکوت حقیرانه خود،با انتظاری کشنده دست و پنجه نرم می کنی،

و

با زندگی می جنگی...با زندگی و خودت...با منیِت حقیقی ات...با



خواسته های واقعیت و عاقبت...گم می شوی.جایی میان

سرنوشت

و جبر و اختیار و خواسته های انسانیت...



من در تردید زندگی کرده ام!جایی که میان رفتن و ماندن

معلقی..جایی



که از درد عشق می سوزی که از آن نه گریزی است و نه به آن



پناهی...


سر بر شانه هم گذاشتن و گریستن را باور ندارم...کدام شانه؟کدام



گریه صادقانه؟گریستن برای کدام قلب که چشهایش حدقه دو کره



خاکی نباشد؟!از درد با که گفتن؟نیشخند زهرآگینش،خنجر عاطفه



های ساده ات نباشد؟!!


هیچ باوری را باور ندارم...باور کدام مهربانی،که فردا، نامهربانیش به



ناباوری گرفتارت نکند؟باور کدام نگاه عاشقانه، که فردا در هجوم



رنگ و هیاهو،رنگ سرد بی مهری نگیرد...؟باور کدام کلام عاشقانه



که فردا در گذر زمان،رنگ اجبار و روزمرگی و عادت نگیرد؟...


دل بستن را باور ندارم...با این همه گاهی عجیب دلم هوایت را می



کند...هوای تو را که چون من زخم خورده خنجر عاطفه های گنگ و



نامعلومی...هوای تو را که چون من غریبانه و معصوم بغض گلویت



را درتاریکی شب بر بالش آرزوهایت رها می کنی...و برای درمان



بلای عشقی که مبتلایت کرده، از من می گریزی...


نمی دانی...و باور نمی کنی،ولی گاهی که آسمان دلم بارانی



است..عجیب،هوای با تو باریدن می کنم...


چه کسی باور می کند که بی تو،برای تو، بی صدا گریستن،هنوز



هم برایم باطراوت ترین بارش های دنیاست..وچه کسی باور می



کند که در میان قاب پنجره های خالی،ولعی که مرا سیری ناپذیر به



منظره خالی و دودزده ی مقابل خیره می کند،تصویر خیالی از نگاه



گرم و عاشق توست...نگاه گرم و مهربانی که از دنیای عاطفه سبز



است و برای دوباره روئیدن محتاج تنها یک بارش دیگر است...چه



کسی باور می کند که این قدر محتاج با تو گفتن و دوباره از تو شنیده



باشم؟

چه کسی حتی خود تو...؟آری،من با گم شدن مانوسم..جایی است



که با آشناترین آشنایت هم غریب می مانی..جایی است که در



اطرافت جز هجوم رنگ ها و حرف هایی که برایت گنگ و نامفهومند



چیزی نمی بینی،چیزی نمی شنوی...آری بالاتر از رنجیدن جایی



هست...!من آن را می شناسم...آشنای پلیدی است...نه مفری



دارد و نه گریزگاهی...نه سایه است و نه آفتاب...گریز از خویش



است وپناه بردن به هیچ...فرار می کنی از آنچه



نمی دانی و پناه می بری به آنچه نمی

شناسی...


فریاد می کشی...اشک میریزی،نگاهت می کنند...اما صدایت را



نمی شنوند...اشکهایت را نمی بینند...تو را در آغوش می گیرند؛اما



طپش قلبت را نمی شوند...چه حس غریبی است...احساس می



کنی چقدر غریب مانده ای...؟!


تو را می پُرسند از آنچه که تو را برا آن جوابی نیست...در خویش



میشکنی...،خرد می شوی...!کسی صدای شکستنت را نمی



شنود...به زانو در می آیی...به زمین می افتی...اما کسی غروبِ



غرور زندگی را



در چشمانت نمی بیند...بیزاری وجودت را می گیرد...لبخندشان را



پوزخند تمسخر می بینی...از تو می گریزند و تو از همیشه تنهاتر



میشوی...و تنهایی بر بی کسی ات می گرید...


آری بالاترین از رنجیدن هم جایی هست...من آن را می



شناسم...آشنای پلیدی است...من تسلیم شدن به سرنوشت را



میشناسم...من و تو آن را در غروبی سرد با هم گریسته ایم..من و


تو آنرا بارها بارها با هم گریستیم



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 9:47  توسط دوتاخواهر  | 

تا ابد با تو خوشم




وقتي دستام خالي باشه وقتي باشم عاشق تو
غير دل چيزي ندارم که بدونم لايق تو
هر بلايي سرم اومد همه زجري که کشيدم
همه رو به جون خريدم ولي از تو نبريدم
هرجا بودم با تو بودم هرجا رفتم تورو ديدم
تو سبک شدن تو رويا همه جا به تو رسيدم
اگه احساسمو کشتي اگه از ياد منو بردي
اگه رفتي بي تفاوت به غريبه سرسپردي
بدون اينو که دل من شده جادو به طلسمت

يکي هست اين ور دنيا که تو يادش مونده اسمت




+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 10:26  توسط دوتاخواهر  | 

Eshghe man

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 10:25  توسط دوتاخواهر  | 

زندگي به صورت مجازي


زندگي به صورت مجازي










ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 14:18  توسط دوتاخواهر  | 

خنده تلخ سرنوشت


نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام به همه لبخند می زدم آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن اصلا برام مهم نبود من همتونو دوست دارم همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 1:12  توسط دوتاخواهر  | 

آخیش

آخیش ، همه چیز فعلا تموم شد ، دیگه تنهای تنها شدم ، دیگه وقتی غصه میخورم کسی نیست که ناراحت بشه و غصه بخوره ، چرا همه به من طور دیگه ای نگاه میکنند ، حتی درختهای بلند این خیابان که به خیابان انقلاب ختم میشه ، چرا بهش گفتم اونطرفی بره ! ، میتونست از همینجا هم بیاد ، بگذار عقب رو نگاهی کنم ، هنوز سر جاش ایستاده بود و نگاهم میکرد ، چی بهم گفت ، گفت برو دنبالش ، محمد رضا کجا رفت ، ولش کن ، بگذار بره ، دیگه هیچکس و نمیخوام ، اونم رفت که رفت ، اصلا امشب خونه هم نمیرم ، میرم توی پارک میخوابم ، نه ، اینطوری که نمیشه ، دلم نمیخواد ، دل اونم نمیخواد ، ولی باید اینکارو کنیم ، باید اینطوری نشون بدم ، باید دیگه هیچ امیدی بینمون نباشه ، دو ماه دیگه که دیدمش درستش میکنم ، تا دو ماه دیگه من میمیرم ، نه ، یک ماه دیگه که مسیج ها شروع میشه دوباره زنده میشم ، زندگی تازه ، الان باید چیکار کنم ( همینطور گیج و ویج توی خیابان راه میرفت ، اصلا نفهمید چه وقت از وسط خیابان انقلاب گذشت ، چند بار نزدیک بود اتومبیل ها بهش برخورد کنند ، به یک خیابان خلوت رسید و به دیوار سیمانی کثیفش تکیه داد ، حالش خیلی بد بود ، دنیا دور سرش میچرخید ، مجبور شد بنشینه روی زمین ، تازه نشسته بود که بغضش ترکید و شروع به گریه کردن کرده بود ، هرچه کرد دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد، در همین هنگام تلفنش زنگ زد )



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 0:43  توسط دوتاخواهر  | 

مطالب قدیمی‌تر